گذشت و گذشت اما چه سخت

امروز این لیوان فلاسکی رو توی ویترین یه مغازه دیدم و منو با خودش برو به ۱۵ سال پیش .
یادته تو دقیقا یدونه از این لیوان داشتی با همین نقش عقاب و چاییتو باهاش میخوردی؟
منم داشتم اما نقشش با مال تو فرق میکرد یادم نیست مال من نقشش چی بود.
آخرین روزی که شرکت بودی یعنی ۱۳ ام مهرماه ۱۳۸۸ و ساعت سه بعد از ظهر بهت زنگ زدن بیا خونه و تو با همه خداحافظی کردی و خواستی بری آروم بعت گفتم حداقل بیا لیوانمون رو عوض کنیم یه یادگاری ازت داشته باشم اما نمیشد حداقل ۱۵ نفر اونجا کار میکردن همه چشم و گوش بودند . بعدا بهت گفتم چرا لیوانت رو باهام عوض نکردی گفتی من بهت گفت میزارم گوشه دستگاه(جای همیشگی اش) تو بیا عوض کن!
ولی نشد مثل بقیه نشدهای دیگر و بزرگ تر از آن...
تو رفتی و تا آخرین لحظه به رفتن تو خیره ماندم اما تو میرفتی بدنبال سرنوشت و زندگی جدید ...
نمی دانم بعد از آن روز ،روزهای من چگونه گذشت اما میدانم ده سال تمام بدنبالت می گشتم در پیاده روی بازار در صفهای بانک در تماس های از دست رفته در پیامک هایی که از مخاطبین گوشی نبود و صرفا شماره تلفن ناشناس افتاده بود !
بر من سخت گذشت آنچه گذشت !