آدمهای دیگه وقتی کنار عشق شون هستن 

و اما من وقتی کنار عشقم❤ هستم

نا گفته نماند این عکس رو عشقم واسم فرستاده چون میدونم گربه دوس دارم و گفته اولین بار بود که از دیدن گربه چندشم نشد.

این تصویر منو بیشتر یاد پنج تیر ۱۴۰۰ مینداره مصادف با تولد عشقم 

پا به رکاب از شهر خارج شدیم و رفتیم در راهی که از میان باغات سبز تا ناکجاها ادامه داست و اولین باربود که پای در این راه گذاشته بودیم و نمی دانستیم راه به کجا می رسد که گداری ماشینی یا موتور سیکلتی از کنارمان رد می شد و سکوت و خلوتمان را بهم میزد آخ که چه لحظاتی بود 

پایان راه را از مردی که کنار راه ایستاده بود پرسیدیم و وقتی از مقصد مطمئن شدیم بتاز رفتیم تا به روستایی رسیدیم هوا بس ناجوانمردانه گرم بود عطش تشنگی خود را به نوشیدن یک نوشیدنی خنک رفع کردیم و برگشتیم و در دو راهی از همان راهی که آماده بودیم راه برگشت را پیش گرفتیم.  من سرجام آروم نمی نشستم و تو حرص و جوش میخوردی و میگفتی اینجا جای این کارهاست؟ جلوی باغ مردم؟

بالاخره مثل همیشه با یه پیشنهاد غیر منتظره خوشحالم کردی و گفتی وایستیم توت بخوریم.

انصافا دزسته توت کم مونده بود اما درشت و شیرین بودند مخصوصا اونی که از دست گرفتم و خوردم.

شیرین مثل تو مثل عشق تو مثل لحظه های بودن با تو.

و یادش بخیر :سنی ابوالفضل و ... 😍😓😂😲😃

از کنار باغ کوچه ای می‌گذشت تو اشاره کردی و گفتی انگار اونجا هم یه توت دیگه هست داخل تر .من هم با اشتیاق پذیرفتم که برین از اون توت هم بخوریم. 

متاسفانه آن درخت توت نبود اما خوشبختانه چند دقیقه آنجا کنار هم نشستیم و حرف زدیم و ❤❤❤

سپس برگشتیم و بسمت خانه راه افتادیم همچنان می گفتیم و می‌خندیدم‌

که ناگهان😲😲😲

یه ضربه محکم پشت گردنم احساس کردم

با تعجب نگاه تو رو نگاه کردم و تو ضربه دوم رو زدی 

من خندیدم و تو بلند و با خنده گفتی 

وقتی هوایی میشی همه چی رو فراموش میکنی !😂😂😂

و هر دو زدیم زیر خنده 😃😃😃

ولی اصرار کردم یگی دیگه بزنی که اصرارم بجایی نرسید.

اما حقیقتا هیچ بخش از گردش مون اندازه اون کتکهایی که ازت خوردم بهم مزه نداد. 😍😍😍

گفتم :نمیدونستم اینقدر خشنی !

و تو گفتی : حالا کجاشو دیدی و ...

و بعد آرام آرام رسیدیم انتهای گردش و خداحافظی...

این صحنه بهترین یادآور  داستان آن روز من و عشقم ❤ می تواند باشد.